تبليغاتX
dark
ازادی

ازادی میخوام.............

شاید از جرم دیروز که به این روز افتادم..........

منم همراه تو میشم به عشق صبح ازادی..........

نمیدونم چرا اما ازادی بوی خون میده...........

شادمهر عزیز عالی خونده این شعرو............

کی میشه ازاد بشم..............خداااااااا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 23:59  توسط girl  | 

نفس میکشم اینروزا 

کی باورش میشه عاشق کسی شدم که یروزی ازش متنفر بودمو نمیخواستم حتی ببینمش

اما حالا خیلی دوسش دارم نمیدونم شاید کارای که کرد تاباهام باشه نظرمو عوض کرده

اما فکر نکنم بشه همیشه باهاش باشم ترک کردنش سخته اما عاقلانه است

یجورای دوس دارم از گذشتمو هر کسی توش بوده فاصله بگیرم اونم عضو گذشتمه

سخته یچیزای عذابت بده اما نادیدشون بگیری...........

گذشته بد من ازارم میده نمیخوامش................

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 14:40  توسط girl  | 

امشب داغونم از همیشه بیشتر خستم........

نمیخوام باشم چطور میشه تموم شه این زندگی...............

وای که چقدر دلم گریه میخواد................

دلم میخواد نباشم کاش هیچوقت نبودم..............

زندگی روز به روز بدتر میشه تا کجا میخوام پیش برم دارم چی میشم؟؟؟؟؟؟

همه جا سیاهه بدجوری دلم گرفته............

کاش میشد ۱ روز اونی که میخوام بشه دنیا کاش.........

اما نمیشه میخندم اما برا چی نمیدونم........

میخوام دیگه نباشم باید یکاری کنم هرکاری میتونم.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 1:34  توسط girl  | 

این چند وقته ننوشتم خیلی اتفاقای زیادی افتاد دوسشون ندارم.... اما روحیم بهتر شده از میزان افسردگیم کم شده تقریبا

 میتونم بگم دارم بدون عشق زندگی میکنم بدون وابستگی.....یه جورایی دارم به نوجوونیم بر میگردم دوست دارم بشم همون

 دختر دارم میشم باورم نمیشه اما خوبه خیلی خوب....چند وقته یاد یه ادمی میاد توذهنم کسی که شاید مهربون ترین بود بین

 اطرافیانم نمیدونم زنده است یا مرده نمیخوامم بدونم اما یادش ارومم میکنه من بهش بدی کردم مجبور بودم امیدوارم منو

ببخشه دلم یجورایی خالی از کینه است ارومم دارم یاد میگیرم قوی باشم نمیخوام همون قدرم دل سنگ باشم اما چه میشه کرد

برا خوش بودن باید از سنگ باشی.................آزادم مثل بچگیام بیخیال دنیا دوست دارم نفس

 بکشم...................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 20:28  توسط girl  | 

این روزا فهمیدم دنیا هیچوقت نمیذاره من به اون چیزای که میخوام برسم....

هر وقت کسی رو دوست داشتم یا تنهام گذاشته یا خودم مجبور شدم تنهاش بذارم

وقتی همه چی داره خوب پیش میره بازم یه چیزی نمیذازه همیشه اینجوری بوده

تنها راهش دل نبستن به هیچیه اینجوری راحتی ازادی..........

این روزا باید برم یه جای دور اما دل بستگی هامو دارم رها میکنم.دارم رهای رها میشم...

اینجوری ارومم اروم ارومم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 15:32  توسط girl  | 

دنیا کوچیکه خیلی کوچیک......گاهی از زندگی سیر سیرم اما بعضی وقتا همین نفس کشیدن عادی رو

هم دوست دارم با خودم میگم حتما دلم براش تنگ میشه..........

دلم میخواد برم بالای یه کوه بلند داد بزنم بگم منم هستم منم ادمم نیاز به احساس محبت دارم

نه محبت زوری نمیخوام.نمیخوام کسی بزور دوسم داشته باشه میخوام اونایی رو که دوست دارم

مهربون باشن دوست دارم یه هفته حرف نزنم دوست دارم به هیچی فکر نکنم میخوام تو اب غوطه ور

 بشم میخوام از ته دلم بخندم میخوام ببندم و وبازش میکنم فقط ۴سالم باشه تو همون سن بمونم..

وای که چقدر خستم از این بودن از این .........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 17:21  توسط girl  | 

دیشب موقغ خوابیدن یه لحظه به خودم اومدم دیدم صورتم خیسه ...تنها وقتی که میتونم اروم باشم تو

تنهایی خودم موقع خوابه تو طول روز چون همش خونه هستم نمیتونم راحت باشم اگه گریه کنم باید

کلی جواب بس بدم... حوصله ندارم حتی از خونه برم بیرون....

اعصابم خورده از خودم از همه چرا باید اینقد ضعیف بشم میخوام بشم مثل گذشتم یه دختر شاد و سر

 حالو خوش خنده که هیچی نمیتونست اذیتم کنه تو طول این سالا اتفاقای مختلف ضربه های بهم زده

که انگار همه باهم دارن نتیجشونو نشون میدن....گاهی به ذهنم میرسه خودمو بکشم و راحت شم اما

 نمیشه خانوادم با این کارم نابود میشن..مخصوصا مامانم دق میکنه.....همین حالاشم مامانم کلی

 غصه میخوره که چرا اینقد افسرده شدم...تقریبا روزی 12 ساعت میخوابم خواب تنها چیزیه که از این

زندگی جدام میکنه دلم سیگار میخواد مشروب قلیون جدا بهشون نیاز دارم اما بازم خانوادم استفاده

ازاین چیزارو درست نمیبینن....اما من جدا حس میکنم یه چیزی میخوام که ارومم کنه از فکر بیارتم

بیرون............خیلی دوست دارم برگردم به 16-17 سالگیم اما نمیشه................کاش این روزا زودتر

تموم بشه من خستم خیلی..................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 12:35  توسط girl  | 

سرم درد میکنه.........

داره بارون میاد اما من خیلی بی حوصلم........

اما خوشحالم چون دارم تنهایی رو تجربه میکنم............

ارومم و این خوبه کاش میشد خاطرات بدو از یاد برد/

کاش میشد دوباره متولد شد اما همینکه دارم خودمو پیدا میکنم خودش خوبه

خدا خیلی ازت دور شدم من خیلی خستم...........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 20:23  توسط girl  | 

سلام.مجبور شدم بستای قبلو باک کنم............

بیخیال دنیا چکار کنم مجبور شدم..............

من میخوام جدا عوض شم یکی دیگه کسی که خود میخوام............

خدا کمکم کن............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 16:0  توسط girl  |